توییت هایی که از تجربه های کسب و کارم هستن.

امروز توی فید توییترم، یه توییت از هدیه دیدم که انگیزه ای شد که تجربه شخصیم توی دونیت و البته مطالعه‌ام در مورد لزوم رعایت تعادل جنسیتی توی استارتاپ‌ها رو اینطوری ثبت کنم.

یادم میاد چند سال پیش، توی دفترمون با بچه‌های تیم دونیت -که همگی مرد بودن- در حال همفکری برای طراحی بخشی از فرآیندهای نسخه جدید پلتفرم بودیم. خاطراتم از اون روز خیلی مبهم هست، اما یادم میاد که غده خلاقیت هممون خشک شده بود! چیز جدیدی به مغزمون نمی‌رسید و تصمیم گرفتیم یه تنفس ربع ساعته به جلسه بدیم تا شاید فرجی حاصل شد.

توی این تنفس، یه “آها” به ذهن تیم رسید. وقتی تنفس تموم شد، به محل جلسه برنگشتیم، مستقیم رفتیم سراغ دیتابیس دونیت و … تنفس بین جلسه جواب داد!

آمارمون می‌گفت که اکثریت کاربران ما، در هر دو سمت (چه متولی پروژه‌ها و چه حامی‌ها) خانم بودن؛ چطور چند تا مرد سیبیلو می‌خوان سرویسی رو برای خانم‌ها طراحی کنن؟

تلاش ما برای طراحی این محصول، کم شباهت به تلاش Mel Gibson برای فروش محصولات زنونه توی فیلم What Women Want نبود.

اونجا بود که فهمیدیم باید شلوارک پوشیدن توی دفتر و جک‌های پسرونمون رو تموم کنیم و برای موقعیت‌های شغلی جدید، اولویت رو به خانم‌ها بدیم.


اما واقعاً چرا تعادل جنسیتی مهمه؟

مدرسه کسب و کار هاروارد یک تحقیق انجام داده که عنوانش، سوال و جواب ماست:

What Makes a Team Smarter? More Women

ورود خانم‌ها به تیم‌های استارتاپی، خصوصاً در اوایل عمر استارتاپ‌ و به عنوان هم‌بنیانگذار، باعث می‌شه که به تیم‌های بهتری تبدیل بشن. چون:

1. خانم‌ها احساسات و ذوق بهتری دارن

خانم‌ها خیلی بهتر از مرد‌ها می‌تونن بفهمن که یه مشتری چی می‌خواد واقعاً و یا اینکه حسش نسبت به محصول ما چی هست، یا خواهد بود. دست کم خانم‌ها خیلی بهتر می‌تونن احساسات خودشون و احتمالاً سایر خانم‌ها رو بیان کنن:

این موضوع وقتی پر رنگ‌تر می‌شه که این حقیقت رو یادآوری کنم که نسبت محصولات و یا خدمات اختصاصی برای آقایون در مقایسه با محصولات و خدماتی که مختص خانم‌هاست، تقریباً ناچیز هست. بنابرین فارغ از این که محصول شما چی هست، احتمال خیلی زیاد خانم‌ها بخشی از مشتریان شما هستن و شما نمی‌تونید اون‌ها رو نادیده بگیرید.

2. خانم‌ها اجتماعی‌تر هستن

خانم‌ها به ذات زودجوش‌تر و اجتماعی‌تر هستن. نیازی به تاکید نیست که ارتباط صحیح برای هر استارتاپ و البته کسب‌وکاری حیاتی هست؛ خانم‌ها بهتر می‌تونن یه مشتری ناراضی رو راضی کنن، بهتر می‌تونن جلسه‌های پرتنش رو آروم کنن، از کاربرهاتون فیدبک بگیرن و حتی فیدبک‌ها رو به تیم انتقال بدن.

باید خط مقدم استارتاپتون، اونجایی که مشریانتون با شما مرتبط می‌شن رو بسپارید به دست خانم‌ها (طبیعتاً به شرط تخصص)، مطمئن باشید بهتر از ما مرد‌ها از پسش برمیان.

3. خانم‌ها ریزبین‌تر هستن

دانشمندها اعتقاد دارن بطور متوسط یه خانم در طول عمرش 3 برابر یک مرد حرف می‌زنه. فکر می‌کنید خانم‌ها چی می‌گن؟ درسته، جزئیات همون چیز‌هایی که ما مردها در مورد کلیاتش با هم صحبت می‌کنیم؛ واسه همینه که بیشتر طول می‌کشه! این شوخی نیست، یه حقیقته.

خانم‌ها نسبت به آقایون، خصوصاً آقایون بنیانگذار استارتاپ‌ها -که همیشه تصویری کلی از کسب‌وکارشون دارن- بسیار دقیق‌تر و ریز‌بین‌تر هستن. تیم خوب یعنی ترکیب مناسبی از افراد جزئی‌نگر و افراد کلی‌نگر که می‌تونن در حالی که به هدف چشم دوختن، مراقب قدم‌هاشون هم باشن.

4. اصلاً خانم‌ها باید باشند!

اگر عمیق فکر کنیم، دلیل‌های زیاد دیگه‌ای می‌شه برای حضور خانم‌ها در استارتاپ‌ها پیدا کرد:

– چه برداشت سکسیتی کنیم چه نه، حضور خانم‌ها (جنس مونث) توی هر فضایی موجب تلطیف فضا می‌شه. اگر استارتاپ رو مثل یه خانواده بدونیم – که هست – خانم‌ها فارغ از موقعیت شغلیشون، نقش مادر و دختر‌های خانواده رو دارن؛ من به عنوان کسی که شانس داشتن خواهر رو از دست دادم و بجاش دو تا برادر چغِر دارم، اصلاً یک خانواده بدون خواهر رو به کسی توصیه نمی‌کنم!

– حضور خانم‌ها باعث می‌شه آقایون رفتارهای نامناسب کمتری داشته باشن. مثلاً از وقتی شیدا به عنوان اولین عضو مونث وارد تیم دونیت شد، دیگه نمی‌تونستم پسرهای تیم رو با اسم‌های مستعارشون صدا کنم! این موضوع باعث می‌شه در عمل هم فرهنگ بهتری در استارتاپ ایجاد بشه.

– و …

و البته این هشدار را هم داشته باشید: نحوه رفتار با یک همکار خانم، خیلی تفاوت داره با نحوه ارتباط با همکاران آقا، نه به معنای ایجاد تفاوت غیرمنطقی، بلکه به معنای درک شرایط و احساسات متفاوت خانم‌ها.

پ.ن. خانم‌های عزیز، اگر این پست زیادی از دید یک مرد است، ببخشید، دست خودم نیست!
پ.ن. در نوشتن این پست از اینجا کمک گرفتم.

 

علیرغم اینکه اولین کسب‌و‌کارم در فضای اینترنت، بیش از ۱۲ سال پیش راه اندازی شد، اما آشنایی من با عبارت “استارتاپ” و فضایی که امروزه بعنوان “کامیونیتی کارآفرینی” می‌شناسیم، به سه و نیم سال پیش برمیگردد؛ زمانی که تنها چند ماه از راه اندازی پلتفرم دونِیت می‌گذشت و بعنوان یکی از استارتاپ‌های چرخه اول آواتک انتخاب شد(یـ)م.

به وضوح، شور اشتیاقم برای ترک سمت مدیرفنی یکی از بزرگترین شرکت‌های هاستینگ ایران، ترک خانواده و سفر به تهران و شروع یک جریان جدید را به خاطر دارم. جریانی که بعدها فهمیدم با ارزش‌های ذاتی و حتی خواسته‌های مادی من نیز تطابق دارد؛ خلق یک جریان (ارزش) جدید.

این تطابق دلیلی شد تا علاوه بر فعالیتم به عنوان بنیانگذار و مدیر دونِیت، فعالیت زیاد و نقش‌های مختلفی در اکوسیستم کارآفرینی داشته باشم؛ منتور، کوچ، داور، مجری، برگزارکننده رویداد و … و به همین دلیل با افراد زیادی، خصوصاً مدیران استارتاپ‌های کوچک و بزرگ ارتباط نزدیک و دوستانه‌ای داشتم و دارم.

مقدمه را با این تذکر طولانی‌تر می‌کنم که قصدم بیان و تکرار مباحثی است که در جمع‌های دوستانه کارآفرینان مطرح می‌شود، اما چون گفتنش هزینه دارد، بجز توییت سهیل و نطق شایان، کمتر نشانه‌ای بطور عمومی از آن پیدا می‌شود. حقایقی که یکی از هزاران دلیل “سونامی مهاجرت” هستند.

قصدم “سیاه نمایی” نیست، قصدم طرح این سوال است که چرا بازگویی حقیقت برابر سیاه نمایی است؟ چرا گفتن حقیقت هزینه دارد؟ آن هم هزینه‌ای که در کمترین حالت طرد شدن است؟

از مشکلات نمی‌گویم چرا که دغدغه این نیست. مشکل، خوراک کارآفرین است. تا مشکل و نیاز به بهبود نباشد کارآفرینی هم نیست.

از عدم ثبات می‌گویم؛ از اینکه یک شبه حلال، حرام و حرام، حلال می‌شود. از اینکه فیلترینگ به واقع، در بند فورس‌ماژور قراردادها جای گرفته است. از اینکه فیلتر شدن پی‌پینگ به یک موضوع معمول تبدیل شد.

از اینکه نتیجه چند سال فعالیتت می‌تواند بواسطه اعمال نظر شخصی مدیر فلان نهاد در یک مجوز، یک شبه به باد فنا رود.

از اینکه دانش‌بنیانت می‌کنند تا مالیات ندهی، اما کف‌گیر که به دیگ خورد، عبارت صنعتی را به دانش‌بنیانت می‌چسبانند تا مالیات بدهی که راضی باشند، و هم‌تراز بزرگترین صنایع کشور باشی که راضی باشی!

از تضاد در گفتار و کردار می‌گویم؛ از اینکه در هر نطقی عبارت “بدون چشم‌داشت” را چندبار می‌شنویم و به خودمان می‌قبولانیم که حتماً همینطور است. چشممان را روی رانت‌هایی که به نام کارآفرینی خوردند و بردند می‌بندیم.

از اینکه کباده حمایت از کارآفرینی و جوانان می‌کشیم اما سرمایه‌هایشان را در حساب بانکی حبس می‌کنیم تا سود ۱۵% و بلکه بیشتر بگیریم.

از اینکه سرمایه‌گذار خطرپذیر باشیم و خطرات را صرفاً برای کارآفرین بپذیریم.

از بی‌عدالتی می‌گویم؛ از اینکه برای دریافت مالیات بیست میلیونی کارآفرین را ممنوع الخروج می‌کنند، اما بزرگترین نهادهای اقتصادی، فرارهای مالیاتی به روشنی روز دارند.

از اینکه استارتاپ نباید دو دفتره باشد و صدها غول مالی، حقوق اعلام شده کارمندانشان هر سال با کف حقوق وزارت کار رشد می‌کند.

از زیاده‌خواهی می‌گویم؛ که برق روشنی آینده هر صنعتی به چشمشان خورد، آستین بالا زدند، مجوز گذاشتند، حیاط خلوت ساختند و وارد شدند. هر جا هم نتوانستند وارد شوند تقبیح و تحدید کردند.

از اینکه باهوش‌ترین افراد را انتخاب می‌کنیم و بعد تلاش می‌کنیم همان‌ها را فریب دهیم. از این می‌گویم که چنان ترکمانچایی با کارآفرین امضا می‌کنیم که جرأت حرف زدن هم نداشته باشد.

از برچسب‌زدن می‌گویم؛ از از اینکه میلیاردها تومان خرج ساخت کارآفرین تک‌شاخ می‌کنیم در صورتی که تک‌شاخ‌هایمان تبدیل به دشمن فرضی شده و بردن نامشان هم هزینه دارد. می‌گوییم در اسراییل سرمایه‌گذاری کرده است، اما نمی‌پرسیم مگر راهی به ایران برایش گذاشتیم؟

از این می‌گویم که اکوسیستمی که از وزیر تا کارآفرین آن از هزار نفر تجاوز نمی‌کنند، شب‌نامه‌ها راحت‌تر استارتاپ‌ها سرمایه جذب می‌کنند.

عدم ثبات، تضاد در گفتار و کردار، بی‌عدالتی اقتصادی و اجتماعی، زیاده‌خواهی و برچسب‌زدن و …، کارآفرینان را «نـاامـیـــــد» کرده. نمی‌گویند چون کارآفرینند، ناامیدی برایشان قبح دارد. اما این موضوع مثل زنده نگهداشتن بیمار مرگ مغزی با دستگاه است. باور کردنش سخت است اما باید باور کنیم. باید قبل از اینکه توییت‌ها و بلاگ پست‌های بیشتری بخوانیم و نطق‌های بیشتری بشنویم، فکری بکنیم.

من این قبح را می‌شکنم؛ من ناامید شدم، نه از خودم، که اگر اینطور بود حتماً خودکشی می‌کردم، از شرایطی که حتی وزیر جوان هم نتوانست بهترش کند.

اما به همه آنهایی که دعوتشان کردم به کارآفرینی باید بگویم، من دروغ گفتم. ناخواسته دروغ گفتم، ببخشید. اینجا جای خلق ارزش نیست، اینجا آب گل آلودی است که عده‌ای ازش ماهی می‌گیرند.


این مطلب رو در ویرگول بخوانید.

یکی از پایه‌های زیست‌بوم‌های کارآفرینی موفق دنیا، منتور ها هستند. افرادی که با کمک‌هاشون در قالب مشاوره و همفکری، باعث می‌شن تا کارآفرین‌های جوان‌تر (از لحاظ تجربه) نیاز به آزمودن آزموده‌ها نداشته باشند. بدیهی هست که این موضوع باعث کاهش درصد خطاهای تصمیم‌گیری کارآفرین‌ها و نهایتاً افزایش احتمال موفقیت اون‌ها می‌شه.

اما چیزی که من رو به نوشتن این پست واداشت، بحثی همیشگی در جامعه استارتاپی ایران است که اخیراً بیشتر مورد توجه قرار گرفته؛ مرز بین منتور خوب و منتور بد. با همین سر نخ، افکارم در این خصوص رو ثبت می‌کنم.

اولین سوالی که از خودم می پرسم اینه که منتور خوب واقعاً کی هست و این مرز کجاست؟

طبق تعریف‌های آکادمیک، که کاملاً هم درست به نظر میان، یک منتور خوب ویژگی‌های زیر رو داره:

  • تجربه در حوزه منتورشیپ
  • تمایل به ارائه تجربیات و دانش
  • در دسترس و قابلیت اتکا بودن
  • صداقت، بی‌طرفی و عدالت
  • هوش، قدرت تحلیل و تعمق

فکر می‌کنم غیر از فاکتور اول، چهار فاکتور دیگه، نیازی به بحث ندارن، چرا که همگی موارد شخصیتی هستند که هرکس به نسبت متفاوت ازشون برخورداره؛ معمولاً افرادی که انتخاب می‌کنن در نقش یک منتور باشند، این فاکتورها رو به حد قابل قبولی دارند.

اما چیزی که محل بحث هست، تجربه منتور هست. جملاتی مثل »طرف خودش چیکار کرده که تاحالا؟!«، »خودش که استارتاپش به گِل نشسته« و یا حتی بدتر از اون »حتماً بیکاره که منتور شده« اخیراً زیاد شنیده می‌شه.

آیا یک منتور باید الزاماً صاحب یک استارتاپ موفق، یا بطور کلی یک استارتاپ باشه؟ یا الزاماً باید بیکار باشه و هیچ دغدغه دیگه‌ای نداشته باشه؟ جواب من به این سوالات یک نــه محکم است.

به این دلیل که هر منتور یک یا چند تخصص و هر جلسه منتورشیپ یک موضوع مشخص داره. الزاماً یک منتور در خصوص همه جوانب یک کسب‌و‌کار مشاوره نمی‌ده. همونطور که توی دبیرستان هم، همه درس‌ها رو یک استاد تدریس نمی‌کنه. شاید بهترین منتور برای مباحث حقوقی یک استارتاپ، وکیل سالخورده‌ای باشه که حتی تلفن همراه هم نداره! اما طبیعتاً بعنوان منتور فنی، گزینه خوبی نخواهد بود.

و از طرفی مخاطب منتورشیپ، از این بابت اهمیت داره که مشخص کننده سطح ابهاماتیست که باید توسط منتور رفع بشه. به بیان ساده تر، یک دیپلمه می‌تونه معلم دبستان باشه، اما استاد دانشگاه، نه.

بنابرین صدور یک حکم کلی که آقای/خانم X منتور خوبی است یا خیر، بدون دانستن موضوع منتورشیپ و البته مخاطب اون، یک قضاوت بی‌خردانه است.

با در ذهن داشتن جمله بالا، می‌شه این نتیجه گیری رو کرد که هر کسی، می‌تونه یک منتور خوب باشه؛ اگر علاوه بر فاکتورهای شخصیتی لازم، در موضوع منتورشیپ، دانش و ترجیحاً تجربه‌ای بیشتر از مخاطب خودش داشته باشه، ادعایی فراتر از این نداشته باشه و خودش رو دور از اشتباه نبینه.

 

اما چرا این قضاوت‌ها، تاثیر مخرب‌تری از چیزی که به نظر میاد، دارن؟

تعداد استارتاپ‌های ما، با سرعت سرسام آوری در حال رشد است و با این رشد تمایل زیادی به بر هم زدن تعادل کمی و کیفی بین بازیگرهای این جامعه (منتور، سرمایه‌گذار و …) داره.

قضاوت‌های ناصحیح و بدست داشتن ذره بین برای بررسی همه ابعاد شخصیتی و حرفه‌ای منتور‌ها، انگیزه این افراد رو برای فعالیت در این نقش حیاتی کم می‌کنه، چرا که اکثر قریب به اتفاق که این فعالیت‌ها، صرفاً خروجی انگیزه شخصی و بدون چشم‌داشت مالی است؛ با وجود این حقیقت، طبیعیست که افراد، تمایلی به قرارگیری در معرض قضاوت نداشته باشند و نهایتاً با انزوای این افراد، تعادل بین اجزای جامعه کارآفرینی، بیشتر از چیزی که هست، بهم خواهد خورد.

این انزوا، شرایط ظهور و ورود رو برای منتورهای واقعاً بد -که خیلی هم به قضاوت‌ها اهمیت نمی‌دن- مناسب‌تر می‌کنه.

و البته باید این رو هم در نظر داشت که با توجه به ذات یک جامعه (اکوسیستم، زیست‌بوم) منتورهای واقعاً بد، خیلی سریع، توسط توسط خرد جمعی جامعه و توی اون ناپدید می‌شن. این یک اصل طبیعی هست که وجودش از مرز‌های جغرافیایی، فرهنگ و سایر عوامل انسانی تاثیر نمی‌گیره.

 

خب اگر قضاوت نکنیم چی‌کار کنیم؟

با اطمینان می‌شه گفت که اگر افراد شناخته شده و با تجربه جامعه ما، تمایلی به حضور در نقش یک منتور و یا مدرس کارگاه رو ندارن، بخاطر این نیست که تمام وقتشون رو کاملاً صرف کسب‌و‌کارشون می‌کنن! بلکه طبیعتاً اون افراد هم مثل همه انسان‌های دیگه، زمان‌های آزادی رو دارن که به فعالیت‌های مورد علاقشون می‌پردازن.

بهتره بجای قضاوت و منزوی کردن افرادی که از وقت آزادشون برای بهتر کردن جامعه کارآفرینی استفاده می‌کنن، به جواب این سوال فکر کنیم که چرا افراد با تجربه‌ و دغدغه‌مندی که می‌شناسیم، تمایلی برای انتقال تجربه‌های ارزشمندشون به شکل عمومی ندارن؟ چرا هیچوقت، هیچ‌جا نیستن؟ آیا دلیلش نمی‌تونه همین قضاوت‌ها باشه؟

مشتاقانه دوست دارم نظرات شما، خصوصاً نقدها به ایدئولوژی خودم رو هم بدونم.